خون بپا خواهد شد شاهکاری در قامت سینماست. فیلمی که به زور می‌توان گفت اقتباس از كتاب نفت نوشته اپتون سینکلر و فیلم گنج‌های سیرا مادره ساخته جان هیوستون باشد. کلیت داستان فیلم شاید وام گرفته از آن كتاب و فیلم باشد اما پل تومان اندرسون داستان خوش را پیش برده. فیلمبرداری تماشایی با آن قاب‌های مسخ‌کننده رابرت السویت، فیلنامه‌ی تکان‌دهنده اندرسون و شاهکاری در بازیگری دی لوییس سه نقطه‌ی برجسته این فیلم هستند. در کنار اینها موسیقی فیلم که توسط گرین‌وود با استفاده از سازهای کلاسیک نواخته شده خشونت فیلم را به حد اعلا می‌رساند.

روایتگری فیلم براساس استعاره‌سازی سینمایی بنا نشده اما به وفور از آن استفاده می‌کند. تمام وقایع در ذهنیت ما نسبت به آنچه در حال رخ دادن است تأثیر بسزایی می‌گذارد و حتی می‌توان آنچه در نهایت فیلم اتفاق می‌افتد را به تمام آن وقایع هرچند خرد و ناچیز مربوط کرد. پیام‌آوری فیلم بر دو پایه استوار است: تلاش صادقانه‌ی دنیل برای بدست آوردن یک زندگی خوب و خوشبخت؛ تلاش مبتنی بر دروغ و خشم و انتقام او از تمام کسانی که به شکلی مانع او برای خوشبختیش بوده‌اند و بهره‌کشی از آنان. نمی‌توان گفت دنیل کدام است و همین نقطه قوت فیلمنامه و فیلم است. دنیل نه قهرمان است نه ضدقهرمان: او قربانی دنیای نفت است که دیگران را همچون او قربانی می‌کند.

نه دروغ دنیل به همگان که بچه‌ای که همه جا با اوست فرزندش است، نه کشتن برادر دروغینش، نه خفت پذیرفتن کلیسای وحی سوم و ایلای به عنوان پیامبر جدید، نه لجبازی و کشمکشی که با کمپانی‌های بزرگ نفت دارد و نه حتی تمسخر و توهین و استهزایی که نثار فرزندخوانده‌اش می‌کند غیرقابل قبول نیستند، چه حتی ما انتظارشان را هم داریم.

تمام مسئله‌ی ما و دنیل در این داستان کلیساست: کلیسای وحی سوم! اگر وحی اول ده فرمان موسی و وحی دوم انجیل عیسی بود حالا با وحی سومی روبروییم که در آن با انسان نوینی روبروییم که با خداوند در ارتباط مستقیم است و از او دستورات لازم برای دوران جدید را می‌گیرد و به پیروانش اعلام می‌کند. جالب اینجاست که مردم از کلیسا و ایلای روی برمی‌گردانند و به سمت پیامبر سرمایه‌داری می‌گروند: چرا که او برایشان نان و غلات و زمین و ثروت مادی فراهم می‌آورد.

به بخش‌هایی از سخنان دنیل پلن ویو در نخستین مواجهه‌اش با مردم روستایی که روی زمینی پر نفت زندگی می‌کنند توجه کنید:

من در کسب و کار نفت هستم خانم‌ها و آقایان. من تعداد زیادی چاه نفت دارم که چندین هزار بشکه در هر روز نفت از آن‌ها استخراج می‌شود. کاری که من و گروهم می‌کنیم تا حد زیادی یک تجارت خانوادگیه. من کارمندان و کارگرانم را تشویق می‌کنم تا آن‌ها هم خانواده‌هایشان را با خود بیاورند. مسلما این ایده زندگی را برای آن‌ها خوشحال‌کننده‌تر می‌کند. خانواده یعنی فرزندان و فرزندان یعنی تحصیل. در نتیجه ما هر جا کمپ بر پا کنیم فراهم کردن امکانات تحصیل ضروری خواهد بود و ما خیلی خوشحال خواهیم ‌شد که کارهای لازم برای آن را انجام دهیم. بنابراین بیایید یک مدرسه خیلی عالی در لیتل‌بوستون درست کنیم. این فرزندان آینده‌ای هستند که ما داریم برایش تلاش می‌کنیم پس باید بهترین هر چیزی را داشته ‌باشند. اما یک نکته دیگر: لطفا این را توهین قلمداد نکنید. نان! به نظر من اصلا قابل قبول نیست که هیچ انسانی در این روستای فوق‌العاده به یک تکه نان به چشم یک کالای لاکچری نگاه کند. ما علاوه بر چاه نفت در این روستا چاه آب حفر خواهیم ‌کرد و چاه آب یعنی آبیاری و آبیاری یعنی کشت و زرع. ما محصولات کشاورزی در اینجا پرورش خواهیم ‌داد چیزی که پیش‌تر ممکن نبود. در نتیجه آنقدر نان خواهیدداشت که در نان غلت خواهید زد. جاده‌های جدید، کشاورزی، کار، تحصیل. این‌ها تنها تعداد کمی از چیزهایی هستند که ما برایتان به ارمغان خواهیم‌ آورد. و من به شما اطمینان می‌دهم خانم‌ها و آقایان که اگر ما در اینجا نفت پیدا کنیم -که به شخصه خیلی آن را محتمل می‌دانم- جامعه‌تان نه تنها بقا خواهد یافت بلکه شکوفا خواهد شد.

وعده‌های دروغین دنیل و اسلافش همان است که تمام سیاسیون بعد از گذشت صدوبیست سال از آن حرفهای توخالی هنوز از آن بهره می‌گیرند و کسب و کارشان را سکه می‌کنند. ایلای که مسخ ایده‌های دنیل شده و می‌خواهد هر طوری شده از موهبت‌ها و مادیات رفاهی توسعه‌ی نفت بهره‌مند شود از روشی معکوس استفاده می‌کند تا همانطور که در گذشته پیوند کلیسا و حکومت تقدیس شده و برابر بود این‌بار هم چنین رخ دهد. اما دنیل در تقابل با این حربه‌ی نخ‌نما شده به راحتی به ایلای نشان می‌دهد که خودش است که پیامبر دوران جدید است و چطور مردم گرد او می‌آیند و به حرفها و دستوراتش عمل می‌کنند. در واقع شیفتی که مردم از ایلای به دنیل می‌کنند تقویت چندبرابرشده‌ی مادیت بجای معنویت در زندگی روزمره ایشان است. مردمی که بقول دنیل نان برایشان کالای لاکچری و لوکس محسوب می‌شود؛ مردمی که حتی آب آشامیدنی قابل نوشیدن ندارند ولی بجایش روی زمینی زندگی می‌کنند که مانند فیلم معجزه در میلان ساخته ویتوریا دسیکا با انگشت کردن در زمین از آن نفت فواره می‌زند!

زیباترین تمثیل را خود پل توماس اندرسون در قابی بینظیر استفاده کرده که در آن اهرمی که نقت را بیرون می‌کشد همچون صلیب مسیحیان تصویر شده است. اینکه چطور مذهب در خدمت سرمایه‌داری درآمد: همانطور که ایلای مسخ سرمایه شده و از همین رو بنده‌ی دنیل می‌شود و در نهایت همه چیزش (از خدایش گرفته تا زمین و پولش و حتی جانش) را از دست می‌دهد.

فیلم بسیار بی‌ادعاست ولی از تمام ظرفیت‌های سینما برای روایتگریش بهره برده است. تا حدود دقیقه ده (؟) اصلا هیچ دیالوگی نداریم؛ صرفا با کارگری روبروییم که جانش را پای بدست آوردن نفتی کرده که با آن بتواند لقمه نانی بخورد. کارگری که پایش می‌شکند و با بدبختی خودش را می‌رهاند. تمام قاب‌های ابتدایی فیلم از دنیل بالا به پایین است. آرام آرام اما این شخصیت با همان شیوه‌ی خاص راه رفتنش که ماحصل سقوطش در چاه و شکستن پایش بود، با آن حرکت زبان در دهانش، با آن نگاه خیره و پرنفوذش و با آن تک‌رویش بدل به فردی می‌شود پرگو و مدعی که انتقام گذشته‌اش را حتی از آیندگان هم طلب می‌کند.