داستان این فیلم براساس کتابی با همین نام (چیزهای کوچکی مثل اینها) نوشته کلر کیگان توسط نشر بیدگل با ترجمه مزدک بلوری را که می‌خواندم آنقدر دچار همذات‌پنداری و غم نشدم وقتی که فیلم را دیدم. از معدود فیلم‌های خوبی که از کتاب بهتره و تأثیرگذاری فوق‌العاده‌ای داره که وادارتون می‌کنه دقیق‌تر از اینی بشید که هستید و همین داغون‌تون می‌کنه. البته باید در نظر داشت که متن احساسات عمیقی رو به تصویر می‌کشه که فیلم فاقد اوناست. سبک روایت فوق‌العاده احساسی کیگان دنیایی واقعی را خلق می‌کند و به توصیف زیبایی‌های کوچکی می‌پردازد که به صورت روزمره در زندگی همه‌ی ما رخ می‌دهد. یعنی باز هم من لذت خواندن این کتاب را قبل از دیدن فیلم بیشتر می‌دانم.

شروع رمان : در اکتبر، درخت‌ها به رنگ زرد درآمده بودند. بعد ساعت‌ها را یک ساعت عقب کشیدند و بادهای نوامبر از راه رسیدند و بی‌وقفه وزیدند و درخت‌ها را لخت کردند. در شهر نیوراس، دودکش‌ها دود بیرون می‌دادند و دود به هوا برمی‌خاست و در رشته‌های دراز مومانندی به آسمان می‌رفت و بعد در امتداد اسکله پراکنده می‌شد و خیلی زود رودخانه بارو، که به تیرگی آب‌جوی سیاه بود، بر اثر باران بالا آمد.

فیلمنامه هم با همین ظرافت نگاشته شده و از ابتدا ما را با بیل و جهانش آشنا می‌کند: روستایی در آستانه‌ی بیدار شدن از شب با کلاغ‌هایی قارقارکنان. بیل فرلانگ سوار بر وانت حمل کیسه‌های ذغالسنگ در نماهایی عمدتن از پشت در حال رساندن ذغالسنگ به اهالی روستاست. جلوی هر خانه‌ای توقف می‌کند و کیسه‌ی سنگینی را روی سک شانه‌اش می‌اندازد و آن را در انباری می‌اندازد و می‌رود تا محموله‌ی بعدی را تحویل دهد. فیلمنامه همچون کتاب نیازی به دیالوگ اضافی و بدیهیات ندارد در نتیجه از زبان سکوت بهره‌ی وافری برده و همین یکی از نقاط قوت فیلم است. خفقان حاکم بر فیلم از خفقان حاکم بر روستا توسط صومعه‌ی مگدالن می‌آید که نماینده‌ی کلیساست. چطور به دختران گوشزد می‌کنند که صدایشان در کلیسا درنیاید و جیک نزنند؛ این همان وضعیتی است که در روستا هم حاکم است: ما هیچ صدای بلندی را در روستا از اجتماعات مختلف نمی‌شنویم حتی در کافه.

بحران بیل فرلانگ ریشه در سنت‌های خشک مذهبی ایرلند دارد که از مادری بدنیا آمده که شوهرش معلوم نیست و در خانه‌ی زنی با مادرش زندگی کرده و بزرگ شده که متمول بوده و او را تحت نظر خودش بعد از مرگ زودهنگام مادرش قرار داده. سایه‌ی سنگین مذهب هنوز هم بر اجتماع ایرلند حاکم است و کلیسا زیرنظر صومعه‌ی دختران مگ‌دالن شهر و روابطش را کنترل می‌کند. بیل علیرغم سربه‌زیر بودن و احترامی که در روستا دارد اما با حاد کردن روابطش با صومعه -همانطور که زنش و کافه‌دار به او هشدار می‌دهند- می‌تواند وارد عرصه‌ی تنگ و تاری شود که نه فقط خودش که خانواده‌ی پرجمعیتش را هم به خظر بیاندازد. در فیلم اما این بحران نمایش داده نمی‌شود ولی در انتهای فیلم با عبور بیل و سارا از دل روستا همه می‌بینند که او یکی از دختران صومعه -که حامله هم هست- را زیر پروبالش به خانه‌اش می‌برد: شب است و سرد و در خانه هم هیچ استقبالی از آنها نمی‌شود و با سکوتی سنگین فیلم به پایان می‌رسد.

کارکرد آن صومعه که در واقعیت حدود دویست سال پابرجا بود از نوانخانه به کارخانه و در آخر زندان تغییر ماهیت داد. صومعه‌ای که قرار بود پناهگاهی برای دختران بی‌خانواده یا بدسرپرست و فقیر باشد از آنها همچون زندانیان اردوگاه‌های کار اجباری بیگاری می‌کشید. مگدالن لاندریز (رختشورخانه‌های مگدالن) با رسوایی فجیعی که به بار آورد نقطه‌ی ننگ دیگری بر کارنامه‌ی کلیسا اضافه کرد و آن کشف بالغ بر هزار دختر در زمین‌هایش بود.

فیلم برای آنکه بتواند به سطح احساسی فیلم برسد از سکوت استفاده‌ی بسیار زیبا و کارایی کرده است. شخصیت بیل آنقدر خوب پردازش شده و آنقدر عالی و بی‌ادعا توسط مورفی بازی شده که شما با دیدن دو سکانس به راحتی به عمق فاجعه‌ای که بیل گرفتارش است پی می‌برید. بیل فقط درگیر وضعیت سارا در آن زندان نیست، بلکه درگیر پسربچه‌ی گرسنه‌ای که از لابلای آشغال‌ها غذا پیدا می‌کند و دور از خانه در حال پرسه‌زنی است هم هست، درگیر کودکی خودش هم هست؛ همچون ما، بیل نمی‌تواند به این اکتفا کند که آن دختران سرپناهی گرم دارند و ازشان مراقبت می‌شود و بهشان غذا هم داده می‌شود؛ زنش به او می‌گوید تو بیش از حد احساساتی هستی و از اول هم اینطور بودی. و بعللله! بیل احساساتی است و این چه عیبی دارد؟! او کارگریست که یک خانواده‌ی هشت نفره را اداره می‌کند؛ با رنج و حمالی توانسته تجارت کوچکی راه بیاندازد تا بتواند نان سر سفره‌اش بیاورد و هنوز هم درگیر وضعیت آینده‌ی دخترانش است که تحت نظارت آن صومعه‌ی کذایی درس می‌خوانند و مدرک می‌گیرند. بیل با همان روحیه‌ی احساساتیش است که می‌تواند به آن پسربچه و آن دختران فکر کند و خوابش نبرد و دستش را با برس آنقدر بسابد تا که زخم شود؛ در مقابل آنها که واقع‌گرایند چه می‌کنند؟ بیل می‌تواند با آن روحیه‌ی احساساتیش پولی به آن پسربچه بدهد و با دو کلام گپ زدن و نگاهی شرمگین او را متوجه کند که برایش اهمیت دارد؛ می‌تواند به آن دختر اطمینان دهد که هروقت گذارش به محل کارش افتاد او آنجاست؛ می‌تواند مکان امنی به او بدهد.

بیل فرلانگ مرا یاد لی چندلر می‌اندازد. بیل همان لی است که خانه‌اش هنوز آتش نگرفته و دخترانش نسوخته‌اند؛ بیل همان لی است که خشمش را در کافه‌های شهر خالی نمی‌کند؛ بیل همان لی است وقتی نمی‌تواند حتی یک جمله را با تته پته به پایان ببرد؛ که هنوز نمی‌تواند راحت بخوابد؛ که هنوز بغض می‌کند و کاری از دستش برنمی‌آید. شخصیتی از درون منهدم شده و متزلزل که اسیر بزرگترین رویدادهای زندگی یک انسان است و باید سیزیف‌وار رنجش را به دوش بکشد.

آنچه بیل با آن درگیر است همان جزئیات کوچکی است که ما هم می‌بینیم: از آن بجوش آمدن کتری در خانه تا نشستن مقابل تاریکی گرگ و میش صبح روبروی پنجره‌ی رو به کوچه و نوشیدن چای و به سرنوشت آن دختر و پسر فکر کردن. حین رانندگی به یاد کودکیش افتادن که چطور در یک لحظه مادرش برایش دست تکان داد و لحظه‌ای بعد روی زمین افتاد و مرد. چطور خانم ویلسون او را بزرگ کرد و مورد حمایت خودش قرار داد.

زمانی که این فلش‌بک‌ها به شکلی لطیف و نرم در برابر ما قرار می‌گیرد، بیل رنج گذشته را فراموش نکرده و در عوض با دیدن هر رنجی پیرامون خود سعی دارد به هر نحوی، حتی موقتی، آن را بزداید. به واکنش‌های او هنگامی که در خیابان شاهد آزار چند دختر توسط پسران جوان است توجه کنید؛‌ روز بعد به دختر بزرگ خود می‌گوید هر بار کسی قصد آزارت را داشت، او را خبر کند. وقتی شب به خانه می‌رسد به تک تک دخترانش اهمیت می‌دهد و با آنها دیالوگ می‌کند و کارهایشان را می‌بیند. برای زنش یک جفت کفش سرمه‌ای برای کریسمس می‌خرد و در جواب زنش که چه هدیه‌ای می‌خواهد کتاب دیوید کاپرفیلد را می‌خواهد که در کودکی هدیه گرفت ولی هیچوقت نتوانست آن را بخواند. او به فکر ند است: مردی که در کودکیش هوای او را داشت و او را دوست می‌داشت. تمام این چیزهای کوچک و بی‌اهمیت است که بیل را داغون می‌کند. مثل فکر کردن به اینکه گربه‌ها شب‌ها در خیابان‌های سرد و بی‌غذا چکار می‌کنند؛ مثل فکر کردن به اینکه اگر یک هفته باران ببارد، دستفروش‌های خیابانی چکار خواهند کرد؛ مثل وقتی که یک ساندویچ می‌خری عذاب وجدان می‌گیری که آن آشغال‌گرد آنطرف خیابان چه می‌خورد؛ مثل وقتی که به جایی خیره می‌مانی و غم بزرگی تمام وجودت را فرا می‌گیرد و نمی‌دانی چرا؛ مثل به زندانیانی فکر کردن که هنوز در زندان‌اند ولی تو آزاد شدی؛ مثل وقتی که خونت از بی‌خیالی و بی‌تفاوتی یک مشت خرده‌بورژوای احمق پول‌پرست بجوش می‌آید؛ مثل وقتی که می‌خواهی تنها باشی و با هیچکس برخورد نداشته باشی تا که آنها از تو آسیب نبینند؛ مثل نگاهی که نمی‌خواهی در چشم دیگران کنی چرا که پر است از اشک و غم؛ مثل خشمی که باید سر پولداری عوضی خالی کنی ولی بجایش آن خشم را نصیب کف خانه و لباس‌های مانده در تشت می‌کنی؛ مثل عصبانیتی که از ترحم کثیف دیگران داری و وقتی می‌رسد که دیگر نمی‌دانی چطور باید این چیزهای کوچک را تحمل کنی!

فیلم چیز خاصی برای گفتن ندارد چون زندگی همین است: چیز خاصی نیست. ولی نمی‌توانی جدیش نگیری؛ حتی اگر به ده‌ها دختر و پسر گدا بربخوری باز برایت عادی نمی‌شود: برای کسی عادی می‌شود که خودش را مهمتر از آنها می‌پندارد. نمی‌توانی به پرت کردن لقمه‌ای نان برای گربه‌ای وجدانت را پاک کنی که من سهمم را ادا کردم؛ کسی چنین می‌کند که آن گربه را مزاحم می‌داند ولی نمی‌تواند از شرش خلاص شود. عصیانی هرچند ناچیز باید در درونت شکل بگیرد تا بدل به خشمی انقلابی شود تا با آن بتوانی اعتراضت را بدل به بدیلی ممکن و شدنی کنی. بیل با همان مهربانی و صبوری و سکوت و کم‌حرفیش اما در مقابل جامعه‌ای قرار می‌گیرد که هر هفته در کلیسا جلوی مادر مقدس که دعا را می‌خواند پاسخ می‌دهند یهوه رحیم و فیاض است! و این رحمت و فیض است که از طریق صومعه مگدالن بر دخترانی نثار می‌شوند که با دستان خودشان دخترانشان را به آنجا اهدا می‌کنند!

یک چیز دیکنزی در فیلم وجود دارد که در دیوید کارفیلد هم هست و همان است که هرگز در بیل التیام نمی‌یابد. فرلانگ یعنی یک‌هشتم مایل؛ یعنی مسافتی که یک کارگر باید(!) بدون استراحت زمینی را شخم بزند و این همان است که در شخصیت بیل فرلانگ هم هست: او با طمأنینه و صبر گام‌هایش را از کودکی تا امروز که چهل و چند سال دارد برداشته: بدون استراحت! مرد شریفی که رنج می‌کشد؛ مرد باشرفی که درد دارد؛ کارگری کارگرزاده که وقتی به خانه می‌رسد اول دست‌ها و گردن ذغالیش را با صابون و برس می‌شوید و بعد به سراغ خانواده‌ی دوست‌داشتنیش می‌رود؛ شب‌ها با زنش از بدبختی دیگران صحبت می‌کند و نیمه‌شبها با لیوانی چای در تاریکی به کوچه زل می‌زند و صبح وقتی همه هنوز خوابند بیرون می‌زند.

هیچکس نمیخواهد گریه های تو درباره غمی که در استخوان هایت لانه کرده را بشنود!