منظورت چه بود پدر، که می‌گفتی در ابتدا کلمه بود؟

این فیلم جزو سه‌گانه‌ی سکوت است: سفر به سیترا (۱۹۸۴) ، زنبوردار (۱۹۸۶) و چشم‌اندازی در مه (۱۹۸۸). سه‌گانه‌های آنجلوپولوس مستقل‌اند و در عین حال شخصیت‌ها و داستان‌های‌شان به شکلی بهم مرتبطند.

بین فیلم ایثار و چشم‌اندازی در مه تنها دو سال فاصله است و سخت می‌توان گفت که این فیلم برداشتی از ایثار تارکوفسکی باشد اما قطعا نشانگانی از آن فیلم را با خود به همراه دارد. همچنین باید در نظر بگیریم که این فیلم سومین فیلم از تریلوژی سکوت آنجلوپولوس است، پس قطعا فیلمی مستقل و امتداد آن دو فیلم دیگر است. این فیلم یک جورهایی بین سینمای رویاپرداز ایتالیا و سینمای اگزیستانسیال شوروی در حرکت است. رویاپردازی فیلم که ماهیت اصلی آن را هم به دوش می‌کشد ما را یاد فیلم‌هایی فلینی و دسیکا (هشت و نیم ، معجزه در میلان و …) می‌اندازد و از طرف دیگر رئالیسم موجود را هم به عنوان خدشه‌ای بر این رویا در کنار آن تا انتهای فیلم نگه می‌دارد. زبان فیلم وام‌دار اسطوره و تمثیل است: مانند تمام کارهای آنجلوپولوس؛ اما این فیلم درون خود یک چیز دیگر هم دارد و آن سفر قهرمان (به شکل کلاسیک و اودیسه‌وارش) است که سفر را به قبل و بعد از وجود جهان و در انتهای فیلم به بعد و قبل از وجود جهان تقسیم می‌کند.

آن عروس ابتدای فیلم شاید مادر بچه‌ها باشد(؟) که وولا با توصیف کردن مادرش آن را به یاد می‌آورد و تو گویی الکساندرا هم پسرش است. در این سفر آنها کاملا در تاریکی هستند و تمام وقایعی که برایشان رخ می‌دهد هم در تاریکی است: تاریکی ابتدای جهان. دقت کنید که آنها از رودخانه‌های تاریکی عبور می‌کنند که در اساطیر یونانی اسامی همچون آخرون، کوکوتوس، لته، فلگتون دارند که همه باهم به مردابی می‌رسند که استوکس خوانده می‌شود. استوکس مرز دنیای مردگان و زندگان است. در فیلم ناگهان رودخانه با نوری غلیظ و خیره‌کننده روشن می‌شود و الکساندرا در آن دیده می‌شود. وولا جایی در فیلم به اورستس می‌گوید فقط با آخرین قطار شب سفر می‌کنند ولی در انتهای فیلم این الکساندراست که برای وولا داستان آفرینش را بازگو می‌کند.

فیلم با قصه‌خوانی آفرینش وولا برای الکساندرا شروع می‌شود: در آغاز بی‌نظمی کامل بود؛ بعد نور بوجود آمد و از تاریکی جدا شد و زمین از دریا و سپس رودخانه‌ها و دریاچه‌ها و کوه‌ها ساخته شدند و بعد گل‌ها و درخت‌ها و بعد پرنده‌ها و حیوانات… . ناگهان صدای پای مادر می‌اید و الکساندرا به وولا می‌گوید که او هیچوقت نمی‌تواند این داستان را برای او بخواند چون همیشه یک چیزی مانع می‌شود. وقتی مادرشان در اتاق را باز می‌کند و شکاف نور بر بچه‌ها می‌افتد روایت ناتمام می‌ماند. انگار داستان آفرینش با رسیدن به حضور انسان ناتمام می‌ماند. چشم‌انداز مبهمی که وولا و الکساندرا از انسان دارند دست‌مایه‌ی روایت فیلم می‌شود. سفر اودیسه‌وار این خواهر و برادر برای دیدار پدر گمشده‌شان که سفری متفاوت از سفرهای دیگری است که آنجلوپولوس در آثار دیگرش همچون «زنبوردار» و «ابدیت و یک روز» و «نگاه خیره اولیس» و … تدارک می‌بیند تا که به کودکی‌شان بازگردند. اما وولا و الکساندرا در این سفر مخفیانه بزرگ می‌شوند و با حقیقت تلخ آفرینش مواجه می‌شوند: در کودکی بالغ می‌شوند و درد و رنج انسان را با تمام وجودشان تجربه می‌کنند. نه مادری وجود دارد و نه امیدی برای رسیدن به پدر. انگار این خود سفر است که مهم است و باید انجام شود: مه و سرابی که وولا و الکساندرا در آن دست و پا می‌زنند. آنها در اولین حضورشان در شهری غریب با مرگ دیدار می‌کنند: اسبی خوابیده بر برف آخرین نفس‌هایش را می‌کشد و در پس‌زمینه جشن و پایکوبی یک عروسی در جریان است؛ عروسی‌ای که برخلاف میل عروسی است که قصد فرار از آن جشن را دارد اما به داخل برگردانده می‌شود. سپیدی لباس عروس و برف با مرز سیاه مرگ از هم جدا می‌شوند. الکساندرا آنچنان می‌گرید که انگار برای هیچکس دیگر اینطور نخواهد گریست و غمی که در هق‌هق‌هایش زجه می‌زند برای اسب پیر و مریضی است که مرگش برای هیچکس جز آن دو بچه اهمیتی ندارد.

داستان کلی و خطی این فیلم (یک خواهر و برادر در جستجوی پدری که هرگزش ندیده‌اند پا در سفری می‌گذارند که جز امید هیچ چیز دیگرش را نمی‌شناسند) هم کاملا اساطیری و استعاره‌ای است. سکانس اول فیلم: وولا و الکساندرا از دل تاریکی به سمت دوربین می‌آیند و تصمیم مهم سفر را با هم مرور می‌کنند و سپس راه می‌افتند و به ایستگاه قطار می‌روند. سوال اول همینجاست: آنها از کجا آمدند؟ سوال دوم این است که آنها چه گذشته‌ای دارند و سوال سوم اینکه چرا هرگز چهره‌ی مادر و پدرشان را مای بیینده نمی‌بینیم؟ و جواب این است که سوال‌ها همه اشتباه‌اند! این سفر استعاری زمانی به معنای اساطیری و اگزیستانسیالیستی خود می‌رسد که می‌بینیم در انتهای سفرشان آنها باز هم در قعر تاریکی فرو می‌روند. اینجاست که دیگر هیچ چیز جز سفر قهرمان که وام‌دار داستان آفرینش است اهمیت ندارد: نه بلایی که سر آنها می‌آید و نه حتی هدف و سرنوشت‌شان. بعد از شلیک سرباز مرز در تاریکی آنها دوباره در جهانی دیگر متولد می‌شوند و اینجاست که به هدف سفر خود می‌رسند: تک درختی رعنا و بلند در دشتی مه‌آلود که با نور انباشته شده است و خبری از تاریکی نیست.

نه حضور واقعی پدر مهم است و نه اینکه از یونان تا آلمان برای دو کودک که قایمکی و بدون پول سفر می‌کنند چه مشقاتی وجود دارد. مهم این است که آنها می‌خواهند پدرشان را ببینند؛ برایش نامه‌هایی می‌نویسند که نوشته و ارسال نمی‌شود(؟) اما همینکه حضور او را مسجم می‌پندارند تمام رنج‌ها و سختی‌های‌شان را معنا می‌کند. اگر پدر بود و مادر نبود این سفر باز هم برقرار می‌شد. پدر قرار است وجود داشته باشد پس وجود خواهد داشت؛ پدر قرار است کودکان را در مواجه با مسئله‌ی ایمان قرار دهد؛ پدر مفهومی انتزاعی است که ایمان داشتن به آن هدف از آفرینش را می‌سازد. کدام آفرینش؟ همان آفرینش در ابهام جهان. همان که در اساطیر یونان با تاریکی شروع می‌شود. همان که فروید فرضیه‌ی جنسی‌اش را بر عدم و تاریکی می‌گذارد.

از نظر من شاید این تضاد بین پیرنگ ذهنی و رخدادهای بیرونی و واقعی است که تا حد زیادی فیلم را غامض کرده است. اولا فاصله‌گذاری بین این دو جهان کاملا متناقض است: مثلا نگاه کنید به بازداشت کودکان در پاسگاه پلیس و بارش برف و مسخ شدن پلیس‌ها و امکانی برای کودکان که فرار کنند. اینجا بارش برف در یونانی که در آن فقط باران می‌بارد همچون معجزه‌ای وارد می‌شود تا که قهرمانان ما بتوانند سفر خود را ادامه دهند اما واقعا جواب رضایت‌بخشی نیست. اما باید گفت در سینمای آنجلوپولوس واقعیت و رویا آنقدر بهم آمیخته‌اند که مرزگذاری بین آنها واقعا دشوار و ناممکن است. و از همین روست که در کنار این سکانس برف ما با سکانس تجاوز به وولا هم روبروییم که کاملا دردناک است حتی وقتی که هیچ جزئیاتی از آن به ما داده نمی‌شود جز یک پلان ثابت. فیلم از کات زدن ابا دارد و تا جایی که می‌تواند از برداشت‌های بلند استفاده می‌کند تا که زمان و مکان را برش نزند و تمام اتفاقات ساده و مهم را در همان برداشت به ما نشان دهد.

الکساندرا و وولا در انتهای سفرشان همان درختی را می‌بینند که اورستس در یک فیلم سیاه شده که از سطل زباله پیدا کرد آن را دید. آن موقع بچه‌ها نتوانستند آن درخت را ببینند ولی در انتهای فیلم آن را عاشقانه در آغوش گرفتند. در ابتدا تاریکی بود، در ابتدا بی‌نظمی کامل بود، در ابتدا نور نبود، … بعدها نور به تاریکی اضافه شد ولی باز هم تاریکی غالب بود.