قبلا درباره این فیلم با محوریت سه شخصیت بیل و لکتر و کلاریس نوشته بودم. بازخوانی کتاب و دوباره دیدن فیلم نکات تازه‌ای به نظرم آورد.

اول. تصویرپردازی استعاری از پرندگان، تکامل و پرواز در ارتباط مستقیم با خود کلاریس استارلینگ اتفاق می‌افتد و نشانگان دیگری را هم در ارتباط با بوفالوبیل و دکتر لکتر هم می‌توان پیدا کرد. کلاریس در سکانس ابتدایی فیلم در حال دویدن در جنگلی مه‌آلود باعث رماندن پرنده‌ای می‌شود که ما نمی‌بینیمش ولی صدای پر کشیدنش را می‌شنویم. لکتر در اولین ملاقاتش با کلاریس با طعنه بهش می‌گوید پر بکش برگرد به همون مدرسه‌ت! در انبار «خودت» در بالتیمور هم کلاریس با جغدی با بال‌های گشوده که خشک شده مواجه می‌شود. نخستین قربانی بوفالوبیل هم بعد از تحقیقات اف.اب.آی ربطی با پرندگان دارد: عکس‌های اتاقش حاوی کبوترانی است. هم کلاریس و هم بوفالوبیل قصد تبدیل شدن به چیزی بالاتر از آنچه هستند را دارند. کلاریس می‌خواهد موقعیت شغلیش را ارتقا دهد، همانطور که بوفالوبیل هم می‌خواهد از پیله‌ای که سال‌هاست در آن منتظر مانده دربیاید و پر بکشد. بره در در این فیلم بیشتر نماد قربانی شدن است: همان چیزی که کلاریس خودش را آن می‌پندارد و سعی می‌کند با نجات کاترین مارتین (آخرین قربانی بوفالوبیل) در واقع خودش را نجات دهد. لکتر نقاشی‌ای از کلاریس با بره‌ای در آغوشش می‌کشد. شمایل کلاریس بیشتر به مادری می‌ماند که بچه‌اش را بغل کرده؛ ولی لکتر آخرین سفارش غذایی که در سلولش می‌دهد گوشت نیم‌پز دنده‌ی بره است! استعاره‌ای از خوردن استارلینگ. فضای داستانی فیلم استوار بر محور گوتیک است. گوتیکی که مردان بر آن سایه انداخته‌اند. کشش میان استارلینگ و لکتر به این فضا وحشت بیشتری می‌افزاید و حتی لکتر جایی به او می‌گوید مردم برامون حرف درمیارن! اوج این کشش را می‌توان در سکانس یافت که لکتر با انگشتش انگشت کلاریس را می‌نوازد. همزمانی نقش پدر/عاشق/متجاوز مستتر در لکتر است که ما را همچون کلاریس هم شیفته و هم منزجر از او می‌کند. کلاریس می‌خواهد با دستگیری بوفالوبیل ارتقای شغلی پیدا کند: همان چیزی که لکتر آن را عامل مهمی برای هدفمندی زندگی کلاریس گوشزد می‌کند؛ و در عین حال می‌خواهد از ناله‌ی بره‌های قربانی دوران کودکیش رها شود. این دو عامل که به صورتی تنگاتنگ در فیلم نمایش می‌یباند بی‌شک ما را به همان سمت آزاد شدن کرم ابریشم از پیله‌اش و رهایی به شکل پروانه است. به پوستر فیلم نگاه کنید!

دوم. نگاه فمینیستی فیلم علیرغم تمام نقدهایی که به آن وارد است و در بسیاری جاها آن را به چالش می‌کشد اما حضور دارد. باز در سکانس ابتدایی می‌بینیم که کلاریس در حال تقلا کردن و با سختی در حال انجام ورزش‌ها و تمرین‌هایی است که باید هر روزه انجام دهد. او تمام توانش را بکار می‌بندد تا از پس تمام چالش‌هایی که یک مرد به راحتی از عهده‌ش برمی‌آید را بخوبی انجام دهد. اما آسیب‌پذیری روانی از گذشته و تنهایی و ترس‌هایش به عنوان پاشنه‌ی آشیلش عمل می‌کند. استارلینگ درگیر پرونده‌ای می‌شود که سه مرد او را احاطه کرده‌اند: جک کرافورد که رئیس و مافوقش است که یادآور پدرش است و در انتهای فیلم و بعد از بسته شدن پرونده به او می‌گوید که اگر پدرت زنده بود بهت افتخار می‌کرد؛ دکتر لکتر که او هم در حکم پدری بی‌رحم ولی مربی است که به او در حل پرونده کمک شایانی می‌کند و بالاخره بوفالوبیل که روان‌پریشی افسارگسیخته است. فکر می‌کنم در اینکه آیا می‌توان این فیلم را فیلمی زنانه (و نه فمینیستی) بنامیم مشکلی نداشته باشیم: فیلمی با محوریت نقش زن به عنوان قهرمان در مرکز فیلم؛ اما این فیلم هیچ داستان عاشقانه‌ای ندارد و حتی عامدانه از آن می‌پرهیزد. جودی فاستر نمایشی خیره کننده دارد اما هم از نظر بازی و هم از نظر شخصیت جلوی هاپکینز/لکتر کم می‌آورد و این زنانگی فیلم پس رانده می‌شود؛ او حتی در مواجه با بوفالوبیل هم کاری از پیش نمی‌برد مگر اینکه فقط او را بکشد. اینجاست که زیاده‌روی بیش از حد تأکید زنانه هم در داستان و هم در فیلم منجر به افول محوریت نقش کلاریس می‌شود. کلاریس مجبور است برای اثبات لیاقت خود به عنوان زن/کارگاه با تمام مردان بجنگد و دائم در حال اثبات حقانیتش باشد: با گذشته‌ای ترس‌خورده و بی‌پناه. توجه به روانشناسی در فیلم/داستان باعث این شده که زنانگی فیلم به عنوان فقط یکی از ارکان فیلم (و نه تمام آن) بحساب بیاید. ما با آسیب‌شناسی روانی در نقش قهرمان (لکتر) و قاتلی زنجیره‌ای در نقش روان‌پریش (بوفالوبیل) سروکار داریم. وحشت به واسطه‌ی همین دو نقش در تمام فیلم سایه انداخته؛ حالا بیاییم عناصر تجسدبخشی به این وحشت را هم به فیلم بیافزاییم: نقابی با صورت چرمی، خون روی صورت، زن‌پوشی و تمام سکانس‌های دیگر فیلم. مسیری که کلاریس استارلینگ در فیلم می‌پیماید همان مسیر قربانی-قهرمانی است که نهایتاً به فرجامی خون‌بار می‌انجامد و او باز با کابوس‌هایش تنها می‌ماند.

سوم. فضای گوتیک سکوت بره‌ها به تنهایی می‌تواند ما را دچار وحشت کند: اردوگاه سرد و خشن کوانتیکو که کلاریس در آن آموزش می‌بیند در مقابل سلول لکتر هیچ نیست؛ کلاریس بعد از اردوگاه کوانتیکو پا به آسایشگاهی خفقان‌آور می‌گذارد و مرحله به مرحله در عمق سیاهی و وحشت فرو می‌رود تا به زیرزمین برسد. زیرزمینی که که از یک طرف کلاریس از آن پایین آمده و البته طرف دیگری هم دارد که ما هرگز نمی‌دانیم به کجا می‌رسد: شاید جایی بس خوفناک‌تر از اینجا(؟) زیرزمین خانه‌ی بوفالوبیل هم به همین اندازه مخوف و پیچیده است: مجموعه‌ای از اتاق‌ها که دورتادور چاهی هستند که کاترین مارتین در آن محبوس است تا لاغر بشود و آماده‌ی پوست‌کنی! فیلم‌برداری و تدوین استادانه‌ی جاناتان دمی در سکانس اولین و دومین رویارویی کلاریس با لکتر در آن زیرزمین آنقدر گیرا و رعب‌آور است که ما قبل از رویارویی با لکتر می‌توانیم حد بزنیم که او کیست. قبل از این مواجه کلاریس از چندین و راهرو و پله عبور داده می‌شود و از چندین در با حصارهای میله‌ای می‌گذرد و بالاخره با عکسی از آسیبی که لکتر به پرستار زنی زده مواجه می‌شود؛ ما آن عکس را نمی‌بینیم ولی از نمای پایین چهره‌ی کلاریس را که در حال دیدن آن عکس است را می‌بینیم. با این همه اما او ترجیح می‌دهد با لکتر تنها روبرو شود. فضای گوتیک خود را از طریق رنگ‌های کاربسته شده در فیلم هم بروز می‌دهد که عمدتاً سرد و خنثی (آبی و خاکستری و قهوه‌ای) هستند. سنگ‌چین ساده‌ی سلول لکتر که آن را همچون دخمه‌ای تصویر کرده همانند سلول موقتش در آخرین سلولش در آن سالن بزرگ است. پله‌ها، درها و پنجره‌ها سه عامل تکراشونده و مهم برای ورود به فضاهای آستانه‌ای بحران در داستان و فیلم هستند. با عبور از این بسترهاست که وحشت آرام آرام جای خود را در حواس ما باز می‌کند. کلاریس مدام در این بسترهاست: راهروی زیرزمینی که در آن می‌نشیند تا با لکتر حرف بزند؛ پارکینگ؛ فرودگاه؛ غسالخانه؛ انباری که باید از زیر کرکره‌اش بسختی بخزد و واردش شود. تدوین موازی ورود کلاریس به خانه‌ی بوفالوبیل در تقابل با حمله‌ی نیروهای اف.بی.آی به خانه‌ای خالی باز هم بر عاملیت عبور از آن فضاها (درها) تأکید می‌کند. نهایتاً کلاریس با ورود به زیرزمین خانه‌ی بوفالوبیل وارد اصلی‌ترین نقش خودش در زندگی می‌شود: قربانی جستجوگری که فقط با اهمال بوفالوبیل شانس زنده ماندن پیدا می‌کند؛ قهرمان داستان‌های گوتیک همگی ترس‌خورده و تحقیرشده و تنها باقی می‌مانند. آنها هیچوقت آمرزیده نمی‌شوند!