خاطراتی چند از معلم بزرگ تنبکنوازی ایران، بهمن رجبی
یاشار دارالشفاء
خاطرهی اول: باب آشنایی
حدودا ۱۵-۱۶ ساله بودم که پس از طی یک دوره فراگیری تنبک، عزم جزم کردم پیش بهمن رجبی بروم و شاگردش شوم. شنیده بودم آدم تُند مزاجیست. اما آنچه از آثارش شنیده بودم و میدانستم، او را برایم به خداوندگاری در زمینهی تنبک تبدیل کرده بود که با خودم میگفتم هر طور هست باید ازش بیاموزم.
سرانجام موعد حضور در محضرش فرارسید. به همراه مادرم رفته بودم. وارد که شدیم، شاگردی داشت آموزش میگرفت. اما این نه مواجههی رجبی با شاگردش، که دیوار اتاق کوچک منزلش (که همانجا هم تدریس میکرد) بود که من و مادرم را مبهوت خودش کرد: بیش از آنکه خبری از چهرههای موسیقی باشد، تا چشم کار میکرد عکس از «چگوارا» و «گلسرخی» و «پوستر سیاهکل» و «مارکس» و «لنین» و ... بود. در چشمهای مادرم خواندم که میگفت «جای درستی آمدیم».
وقتی نوبتم شد، پُرسید چه بلدم و برای چه تصمیم گرفتم نزد او بیایم. اندک چیزهایی که بلد بودم را ارائه کردم، و بیآنکه تحقیرم کند، گفت از اول باهم شروع کنیم. در این میان مادرم به او گفت «آقای رجبی، من یاشار را آوردم پیش شما که آدمش کنید، اینکه تنبک یاد بگیرد یا نگیرد به خود شما مربوط است.»
واقعا هم همین شد. من بیشتر از آنکه از رجبی تنبک یاد بگیرم، درس انسانیت و مبارزه آموختم. هنگامی که نوبتم میشد، غرق در بحثهای چپ میشدیم و آخرش یادمان میآمد باید تنبک هم بزنیم. همیشه میگفت «مهم نیست چقدر مهارت در نواختن این یا آن قطعه پیدا کنی، مهم این است که با هر سطح مهارت بکوشی هنرمند باشی و درهایست میان نوازنده بودن و هنرمند شدن.»
روزی که یک نسخهی باکیفیت CD دفاعیات گلسرخی-دانشیان را برایش هدیه بُردم، اشک در چشمانش حلقه زد. غرق بوسهام کرد و بهم تکلیف کرد دستکم ۲۰ نسخه از آن بزنم تا به شاگردانش بدهد. از آن روز تکلیف دیگری که به شاگردها اضافه شده بود، این بود که پیش از درس پس دادن تنبک، باید نظرشان را راجع به دفاعیات گلسرخی میگفتند. چنین بود معلمِ سُرخِ ما.
خاطرهی دوم: معلم به تماشای شاگرد
سال ۱۳۸۴ بود و من که خیلی از شاگردیام نزد رجبی نمیگذشت، در جریان فراخوان جهانشاه صارمی، سرپرست گروه موسیقی «نهفت» که کارش میدان دادن به نوجوانان برای کنسرت دادن بود، نزد او تست دادم و برای تنبکنوازی در گروه پذیرفته شدم.
برنامهی کنسرت گروه، بزرگداشت یکصدمین سال تولد استاد روح الله خالقی بود. از همگروهیهای آن زمان حسام و حسین اینانلو، المیرا مردانه، یاور طاهریان و امیر اثنیعشری را به خاطر دارم.
پیش از کنسرت، بلیط را برایش بردم. تعجب کرد که من هم نوازندهی گروهم. حتما فکر میکرد تازهکاری چون من چطور جرأت کرده روی تالار وحدت به صحنه برود؟ اما هیچ کنایه یا برخورد تُندی باهام نکرد. خوشحال شد و گفت که حتما میآید.
روز موعود رسید. با آن کاپشن آمریکایی معروف و کلاه آمد و در سالن نشست. اعتماد بهنفسم را جمع کردم و هرچه بلد بودم را بهاجرا گذاشتم. کنسرت تمام شد.
معلم برخاسته بود و محکم دست میزد و دستانش را به نشانهی پیروزی برایمان بالا گرفته بود.
هفتهی بعدش، روز کلاسم نزدش رفتم. برخاست و در آغوشم گرفت. از نواختنم تعریف کرد و به نشانهی تشویق بر میزان درس گرفتنم افزود و هر هفته ۴ قطعه به من یاد میداد. از آن مهمتر اما نامهای بود که به افتخارم نوشته بود و از من خواست که به جهانشاه صارمی بدهم. در نامهاش، نواختنم را با بزرگانی مقایسه کرده بود که هرگز به گرد پای آنها هم نخواهم رسید.
همهی این لطفها در حق یک شاگرد معمولی ۱۸ ساله بود که انجام میشد. حس میکردم آدم بزرگ و مهمی هستم؛ نه چون در تالار وحدت کنسرت داده بودم، بلکه چون بهمن رجبی تحویلم گرفته بود. من نه پدرام خاور زمینی بودم و نه فربد یداللهی نه آبتین غفاری (شاگردانِ بامهارت آن زمان رجبی)، اما معلم همانطور که گفته بود در بندِ اینکه «چه کسی با مهارتتر است» نبود. چیز دیگری را دنبال میکرد و قصد داشت که ما آن را یاد بگیریم.
خاطرهی سوم: پس از زندان
حدفاصل ۹۱ تا ۹۵ که زندان بودم. هفتهای نبود که به مادرم زنگ نزند و حالم را نپرسد و سلام نرساند. حالا در زندان احساس میکردم باید درسهایی که از او آموختم را پس بدهم. نه درس تنبکنوازی، که همان درسهای انسانیست و مبارزه.
از زندان که آزاد شدم، به دیدارش رفتم. او پیرتر شده بود و من تجربه ازسر گذرانده. یکدیگر را در آغوش گرفتیم و به سلامتی هم نوشیدیم و غرق در صحبت شدیم. شاگردها در این حین میآمدند و میرفتند، اما گفتگوی ما قطع نمیشد. ۵-۶ ساعتی نزدش بودم و از هر دری سخن گفتیم. هنوز هم در هر کلامش چیزی برای یاد گرفتن بود. هنوز هم از شاملو میگفت، از سعیدی سیرجانی، از وُلتر و از سیاهکل. هنوز هم همان نوجوان ۱۶ ساله بودم در محضرش. هنوز هم دیدن آن دیوارِ پُر از عکسهای انقلابیون جذاب بود و مثل بُمب انرژی برایت مسیر آينده را ترسیم میکرد.
شاگردان و رُفقای دور و برش بودند و هوایش را داشتند؛ با این همه در عمق چشمهایش تنهایی غریبی بود. او تلاش کرده بود ایدئولوژیاش را زندگی کند و بهایش را هم پرداخته بود. اما میراثی عظیم از خودش بهجا گذاشت: کُتُب آموزشی و تحقیقی ارزشمند راجع به تنبک و موسیقی، سخنرانیهای ماندگار در کنسرتهای پژوهشی برای مردم، و نیز خلق آثاری که تا دنیا دنیاست، نامش را زنده نگه میدارد.
مرگش را افسوسی نیست که کارهای ماندگارش را به کفایت کرد و برای ما بهجا گذاشت تا شاید ما بتوانیم اندکی هم که شده بر آن بیفزاییم.
هر از چندی وقت گیر میآوردم برای احوالپرسی نزدش میرفتم و از دیدن آموزش دادنهایش لذت میبردم. گرفتاریهای دانشگاهی و سیاسی اجازه نداد که دیدارهایمان تداوم یابد.
آخر
یکی از سخنرانیهایش را گذاشتهام و گوش میدهم. مگر میشود که آدم برای دیدن کنسرتی پژوهشی راجع به تنبک برود، بعد نوازنده و سخنران برایش از اهمیت شاملو بودن، ضرورت مبارزه علیه استیلای نظام رابطهها بر ضابطهها در موسیقی و نیز جایگاه والای مطربهای عنتری و ضرورت احترام به آنها سخن بگوید؟!
بهمن رجبی برای من ادامهی تکنفرهی یک حزب بود. او یک «مرکز چاووش» بود در عصر ابتذال و وجدان انقلابیِ عرصهای بود که عموم حاضرانش (از «نوازنده» تا «خواننده») صرفا تولیدکنندگان صدا بودند و بس، و نه «هنرمند متعهد».
اینجا برداشتهای شخصیم از سینما و کتاب و موسیقی رو مینویسم.